جنگ نرم را جدی بگیریم - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
جنگ نرم....مثل خمپاره شصت میمونه... نه سوت داره و نه صوت....وقتی میاد که فهمیدی..... دیگه فلانی هیئت نمیاد... دیگه فلانی چادر سر نمیکنه... حواسمون هست آیا ؟؟!!! جنگ ،جنگ نرمه ....
قسمتی از وصیت نامه شهید محمد امین یکمی - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
خانواده عزیزم! اگر سعادت نصیبم شد و در راه خدا شهید, شدم و به این فوز عظیم نائل گشتم، از شما می خواهم که صبور و بردبار باشید، خداوند صابرین را دوست دارد. تا آخرین نفس از ولایت فقیه پشتیبانی کنید که سعا
سلام بر حسین با سربریده - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم.
تسلیت سانچی - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
درگذشت هموطنان عزیزمان در حادثه تلخ کشتی سانچی, را تسلیت, میگوییم و البته میدانیم که تسلی خاطر وابستگان این عزیزان چیزی بیش از حرفهاست… دریا چه میکنی با ما؟ بگذاربه فوبیای ترس از دریایمان خاتمه دهیم
مبارزه باخشخاش توسط شهید مصطفی ردانی پور - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ ، مبارزه, با کشت خشخاش. آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه ها ی خشخاش را شخم زده بودند. خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند. « همان جایی که هستید وایستید» مصطفی, نگاهی به راننده انداخت و گفت « بشین س...
خاطره زیبا ازشهید مهدی باکری - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
از پنجره نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی.» گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم . هروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم.»
یک بند انگشت - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت, سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت,
نوجوانی شهید ابراهیم امیر عباسی - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 18:29
مادر بهش گفت: ابراهیم,، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش
به کدامین شهید بابا میگویی؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
معلم: میخوایم شما رو ببریم اردو باید رضایت نامه از طرف پدر و مادرتون بیارین..اونایی که میان دستاشون بالا....زهرا خانوم تو نمیایی؟ همه دستاشون رفته بالا فقط تو دستت پایینه..زهرا هشت ساله با بغض گفت:اجازه من م .. م .. مامان و ب .. ب .. بابا ندارم..معلم گفت چرا : زهرا گفت: و .. وقتی ب .. ب .. بابام شهی...
◄/ شیر صحرا /► - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
. شهید آبشناسان فقط با هشت نفر کلاه سبز در دشت عباس کاری کرد که رادیو عراق اعلام کرد که یک لشکر از نیروهای ایرانی در دشت عباس مستقر شده است!در سال 1335 وارد ارتش شد سریعا به نیروهای ویژه پیوست.فارغ التحصیل اولین دوره رنجری در ایران بود.دوره سخت چتربازی و تکاوری را در کشور اسکاتلند گذراند.در اسکاتلند...
تهمت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت:☑️ « برای این حرفها به هم تهمت نزنید.این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه.اگه از دست هم ناراحت شدید، دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم تو هم ازش بگذر .این طوری مهر و محبت زیاد میشه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»◄ س...
جنگ نرم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
جنگ نرم....مثل خمپاره شصت میمونه...نه سوت داره و نه صوت....وقتی میاد که فهمیدی.....دیگه فلانی هیئت نمیاد...دیگه فلانی چادر سر نمیکنه...حواسمون هست آیا ؟؟!!!جنگ ،جنگ نرمه ....
محمد امین بکمی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
خانواده عزیزم! اگر سعادت نصیبم شد و در راه خدا شهید شدم و به این فوز عظیم نائل گشتم، از شما می خواهم که صبور و بردبار باشید، خداوند صابرین را دوست دارد. تا آخرین نفس از ولایت فقیه پشتیبانی کنید که سعادت دنیا و آخرت شما در پیروی از همین راه میسّر می گردد. از همسر عزیزم می خواهم تا در تربیت فرزندانم ن...
مکبر مسجد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
مادر بزرگ که آماده می شد، صدایش صدا می زد:مهدی! بریم؟مهدی خوشحال و خندان دست مهربان مادر بزرگ را می گرفت و با هم راهی مسجد می شدند.بعد از مدتی مهدی شروع کرد به تمرین تکبیر گفتن و کم کم شد مکبر مسجد.مادر بزرگ با خوشحالی به پدرو مادر مهدی گفت : آخر و عاقبت این بچه سعادت و خوشبختی است.سال های پیش مادر ...
مگه مادل نداریم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:41
خواستیم بخوابیم دیدم دراز کشیده و داره با موبایلش یواش و آروم حرف میزنه ،دوباره شروع کردیم به دست انداختنش که دیدی گفتیم ، امروز سر و صورت رو صفا دادی خبراییه و ...گفت : بابا اذیت نکنید 25 روزه خونه نرفتم و خانمم رو ندیدم و دلم براش تنگ شده . ما هم دل داریم خوب تا ساعت 3 صبح توی رختخواب داشت با همسر...